|
|: |
|
| وقتی میبینی بعضی چیزا تو مسیر خودش نیست یعنی دیگه نیست! یعنی ولش کن! یعنی باهاش کلنجار نرو! خودتم خفه نکن! نیست دیگه.. نیست! نو اِنی اعصاب! خدایا! این حس ِ ششم منو ازم نگیر که هرچی میکِشم از همین حس ششممه!!! یه عادت بدی که من دارم اینه که در اوج خستگی و کوفتگی؛ تنبلی رو به هر چیزی ترجیح میدم! دیگه برام فرقی نمیکنه چی خوبه چی بده! چی مفیده چی مضره و ..! عصر وقتی رسیدم خونه طبق عادت همیشگی رفتم یه استکان چایی ریختم و گذاشتم تو ماکروویو! معمولا" اینجور وقتا میذارم یه 45 ثانیه اون تو بچرخه تا قابل خوردن (نوشیدن!) شه! امروز هم همین کار رو کردم! تایمش رو تنظیم کردم و درش رو بستم! روشن کردن ماکروویو همانا منفجر شدن بمب همانا!!! یک لحظه حس کردم افتادم وسط جنگ جهانی چهارم! برگشتم دیدم چیزی تو ماکرو معلوم نیست! با سلام و صلوات درش و باز کردم دیدم به به! همه چی هست جز استکان! سطح سینی همه آبکی و پر ِ خورده شیشه! فقط یه تیکه جسم ِ مشبک به عنوان غنایم جنگی از دوردستها دیده میشد! تازه یادم افتاد که پایه ی فلزیه استکانو برنداشتم! دیگه خودت فکرشو بکن چه اوضاعی بود.. ! از اونجایی که اهل خونه نیستن همونجوری گذاشتم بمونه تا بعدا برم وضعیت رو درست کنم ولی به قدری خسته ام که حاضرم یه استکانه دیگه رو تو همون شرایط بذارم توش تا بلکه به رستگاری مجدد برسم! پ.ن:جدیدا" دلم میخواد برم شخصا" به ایشون پیشنهاد بدم! اینروزها عجیب منو درک میکنه! هه! میدونی آخر این بازی چی شد؟! بذار بگم!..هیچی نشد! من موندم و خودمو تویی که از اولش هم وجود نداشتی!
وبلاگم امروز دو ساله شد.. تولدش مبارک.. ![]() امروز داشتم وبلاگ انی دالتون رو میخوندم که اینو دیدم! خوشم اومد خواستم امتحان کنم ببینم نتیجه اش چیه!
اینم نتیجه اش!! :دی
روحت شاد مَرد! به نظرت چرا من شبا حالت نرمال خودم رو از دست میدم؟! تا عصر خیلی خوب و سرحال و مثبتم! عصر یکم حال و هوام عوض میشه و با اینکه خودم میدونم اوضام داره فرق میکنه ولی به روی خودم نمیارم و ندید میگیرم! شب دیگه رسما کرکره رو میکشم پایین! میشم یک موجود دیگه! یک انسان دیگه! یک تفکر دیگه! و این موجودیت تا صبح ادامه داره! کافیه تکیه بدم به صندلیم..یک نور ضعیف با یه موزیک ملایم..با یک پنجره ی نیمه باز و نسیم خنک.. سرم رو بین دستهام میگیرم.. فشارش میدم ولی بیشتر از این دیگه نمیتونم.. چشمامو میبندم..نفس عمیق میکشم و در درون خودم غرق میشم.. سه روزه که بی وقفه بارون میباره.. *** *ماییم که از باده ی بی جام خوشیم ** هر صبح منوریم و هر شام خوشیم! گویند سر انجام ندارید شما ** ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم! ما اینروز ها دچار افت مالی شدیدی شده ایم و نمیتوانیم از عهده ی مخارج درمانمان برآیم! ما هربار با دیدن پوستر های زیبا و دخترکُش ِ گل محمدی* که اخیرا" در مقابل دیدگانمان قرار گرفته ، کنترل خود را از دست میدهیم! از خود بیخود شده مدهوش به بیمارستان منتقل میشویم!!!! مدیونید اگر فکر کنید کسانی که به استقبال این غنچه ی نوشکفته رفته اند همگی بسیج و دانش آموزان مدارس میباشند که همچون گونی های سیب زمینی در محل حادثه پخش شده اند!! ما شخصا اگر به خاطر ترس از هیجان زیادی و شور ناگهانی و ضعف دیدار ِ دکتر نبود هم اکنون زیر باران برای ایشان سوت و کف میزدیم! شاید هم بوسه ای از راه دور حواله ی ایشان میکردیم!!! *عطر گل محمدی به شهر ما خوش آمدی!!!!!! دل تنگیم بسی..دل تنگ! دیسک کمر مامان بزرگم رو عمل کردن و پلاتین گذاشتن..امروز عصر بعد از دانشگاه یه سری بهش زدم..حالش خوب نبود.. خیلی دلم گرفت..میدونی اصلا دوست ندارم اتفاقی براش بیفته.. وقتی داشتم وارد بیمارستان میشدم با صحنه ی جالبی روبه رو شدم اونم این بود که دیدم کل ِ پول من به اندازه ی موز و آبمیوه ی سن ایچی بود که میخواستم واسه مامان بزرگم بخرم! اولش فکر کردم بهتره یه چیز جزئی بگیرم و یکم پول برای خودم نگه دارم تا بتونم حداقل با تاکسی برگردم خونه! ولی بعد نظرم عوض شد و همشو دادم رفت! البته همه که چه عرض کنم "همه" ای در کار نبود! فقط برای اون لحظه ی من خیلی بود! هیچی..پیاده برگشتم خونه..! تو راه هم داشتم فکر میکردم! به خودم..به بشریت.. به مامان بزرگم..به نگاه مهربونش..به دردی که میکشید و به روی خودش نمیاورد.. به اینکه چقدر خوبه آدم حس کنه کسی کنارش هست که میتونه بهش آرامش بده و نهایتا" به فواید و مزایای اس ام اس!
|
|