ملودی های کاغذی

11

از این وضعیت مسخره ای که دارم دیگه خسته شدم!
یه فیلتر گذاشتم تو مغزم...هیچی نمیره توش!
حوصله ی درسم ندارم...

پ.ن:خیلی عصبانیم!
پ.ن:حوصله ندارم!
پ.ن:دلداریم ندید...تاثیر نداره
پ.ن:یادم رفت چی میخواستم بگم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۶ساعت   توسط شین 

10

فکر میکنم دوباره گم شدم!

خودکارم مدتیه نمیتونه پیدام کنه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

9

مثل همیشه...یه روز تعطیل...یه روز ساکت و اروم...یه روز با تمام حس های تکراری
evanescence
با ارامش خاصی داره میخونه..ومن...احساس میکنم هرچی درونم هست میریزه بیرون برخلاف سلمان که میخواد از درو دیوار بالا بره هیچ حسی ندارم و در ارامش کامل به سر میبرم!دستم رو قلاب میکنم پشت سرم و سقف رو نگاه میکنم.چشمامو میبندم و به خودم میگم فکر کن همین الان همه چی ساکن و بی حرکت شه..تمام صحنه های زندگی واسته و تارایی که تو تمام صحنه های زندگیش بوده وجود نداشته باشه!تارایی نباشه که حرف بزنه ...که بخنده که گریه کنه..که داد بزنه...که بنویسه..بعد دوباره همه چی شروع به حرکت کنه و روند همیشگی رو داشته باشه ..کافیه همه ی صحنه هایی که من توش بودم دوباره فیلم برداری شن و من حذف شم!برای یک لحظه تصور کن...من تو تمام این صحنه ها برای خودم بودم...برای خودم بازی کردم...شاید اونطور که باید بودم نبودم...تنها کاری که میتونم بکنم اینه که منتظر باشم تا یه روزی یه جایی یه عده ای رو شاید با کوچکترین توانایی که دارم بتونم شاد کنم...که میدونم هیچ وقت کافی نیست!
حالا اگه این من حذف شه چی میشه؟منی که هنوز هم نمیدونه چرا بعضی چیزا ارزش شده؟!منی که هنوز هم نمیتونه بعضی چیزا رو درک کنه!منی که هنوز هم نمیدونه کجای این دنیای بزرگه؟
میدونم...راه زیادی هست که باید طی شه..میدونم باید رفت ولی من هنوز هم عقربه های ساعت رو میبینم که با سرعت هرچه تمام میچرخن بدون اینکه حتی یک لحظه منتظر هم باشن!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

8

پنجره رو باز می کنم تا هوای سردش توی صورتم بخوره... زمستان همیشه برام دلچسب بوده. دونه های برف رو میبینم که آروم از زیر چراغ تو کوچه رد میشن و زمین رو سفید می کنن و انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش برای رسیدن به زمین هر کاری میکردن
خودم رو نگاه می کنم و میگم:چته؟...نکنه کم اوردی؟...دیوونه نشو.. فقط یه کم ناراحتی. یه ذره به خودت حق بده. تو می تونی درس بخونی،میتونی کارهایی که دوست داری انجام بدی، با دوستات باشی و بلند بخندی. پس الان هم بخند و فراموش کن...بعد به خود تو آینه لبخند می زنم از مشاوره اش تشکر می کنم سعی میکنم نگاهم به نگاهش نیفته. خودم رو با کشیدن چند تا طرح مشغول میکنم... یه نیم نگاه بهش می اندازم. تحمل چشمهاش و اون حس پنهان شده پشت نگاهش را ندارم. چشمهام می سوزه و پر از اشک میشه و با اینکه دوست ندارم سرازیر شن اینقدر با سرعت میان که حتی فرصت مهارشونو هم بهم نمی دن...و من نمیدونم چرا؟!در رو میبندم..روی تختم دراز میکشم و منتظر فردا میشم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

قدکی..

امروز برای انمین بار رفتم خونه ی قدکی...از اونجایی که هوا بسی ناجوانمردانه سرد بود و منم دیر وقت رفته بودم زیاد نموندم...یه نگاهی به قسمت بالکنی انداختم...پایین بالکن سه تا پنجره داره که مابین هر پنجره اجرکاری مستطیلی برجستس که قسمت بالایی این مستطیل ها هم فرورفتس!خود بالکن دو تا ستون داره که سرستونهاش همه نقش و نگاریه...باید یه سر برم خراطی...میدونم با گفتن چیزی حل نمیشه باید خودم شکلشو بکشم بذارم جلوی طرف بگم اینجوری درست کن...

دست چپم به شدت درد میکنه. احتمالا به خاطر بریدن مقوا ماکته...با اینکه با دست راستم میبرم این عوضی هارو ولی اون دستم اذیتم میکنه.برای بریدنشون باید بیشتر از پنج شیش بار کاتر بزنی...

نمیدونم چرا هر باری که رفتم اونجا شب بوده..از این به بعد دیگه شبا نمیرم...یه حس عجیبی بهم دست میده!فکر میکنم روح اون بابایی که اونجارو ساخته مثل نیک سر بریده ی کتاب هری پاتر هر لحظه پشتمه!حتما کلی هم ابراز خوشحالی میکنه وقتی میبینه ملت میان و با به به و چه چه به ساختمون نگا میکنن!ابراز خوشحالی بخوره تو اون سرش! برم ببینم چیکار میتونم بکنم...شنبه ی بعدی تحویل نهاییه..

پ.ن:الان متوجه شدم دست راستم هم درد میکنه!ومن باید یه فکری به حالش بکنم
پ.ن:نمیدونم چی به سر شکلک هام اومده نمیتونم شکلک بذارم!(تشویش)(گریه)!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

6

نمیدونم چرا ...
چرا همه چی داره کند پیش میره؟!...یا من عقبم!
قراره نمای یکی از خونه های قدیمی رو بسازیم...خانه ی قدکی...از اون خونه هاست...حیاط پشتی..جلویی...پنجره های رنگی...رواق های نقشی زیر هر پنجره اجرکاریهای برجسته و فرورفته...با ستون هایی که پر از نقش های برجستس... داشتم با خودم فکر میکردم کاش یدونه از اون ساعت های برنارد داشتم...هر موقع لازم بود زمان رو نگه میداشتم و...اووووه چه کارایی!

پ.ن:قالبم رو عوض کردم...چطوره؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

عجب!!!

هی همه چی خوبه!!
خبری نیست همه چی امن و امانه!
استاد داره تو اتاقش شطرنج بازی میکنه سیگار میکشه و وقت نداره!
نفسی٬ بعضی وقتا هم آهی ٬ یا دمی میادو میره از خودشم نمی پُرسه بیام؟ نیام؟
خدا هم اون بالا راحت نشسته و زورش میاد این پایینو نگاه کنه!!
منم این پایین راحت نشستمو زورم میاد اون بالارو نگاه کنم!!!
 
خلاصه همه چی سره جاشه!!
دقیق و رو حساب کتاب!
فقط من و نمره هامیم که یکم بالا پایین شدیم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

4

بعضی وقتا میخوام با چوب بیلیارد چنان بزنم تو دهنت که مخت از تو حلقت بزنه بیرون جمش کنم بریزم دووور! حیف که تو نیستی منم نه چوب بیلیارد دارم نه پول!!!اینجوری بهتره نه؟؟؟

پ.ن:اینو گذاشتم یعنی هنوز زندم!!

پ.ن:نقشه ی یه ساختمون کشیدم براش توالت نذاشتم!!یکی نیست بگه اخه دیوانه ساختمونی که توالت نداره ملتش کجا باید برن فکراشونو بکنن؟؟
 
پ.ن:الان واقعا عصبانیم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  |