ملودی های کاغذی

154

زیر گاز رو خاموش کردم و استکان چایم رو روی میز گذاشتم. "نون" دراز کشیده و با دوستش صحبت میکنه. از هر دری سخنی. از ماشین و واردات خودرو، از امتحان، از اجاره خونه های سرسام آور.. از وضعیت این روزها.. پنجره آشپزخانه رو باز گذاشتم که هوای خنک بپیچه تو خونه. وقتی پنجره بازه باید هیتر رو خاموش کنم، من اما رعایت نمیکنم

اخیرا همسایه مون خیلی با هم جر و بحث میکنند. نگرانشونم. یک چیزهایی به هم میگند و بعد سکوت طولانی برقرار می شه.

اخبار داره راجب تشییع جنازه های کرمانشاه حرف می زنه. زیادند. غم توی دلم رسوب کرده. چایم سرد شده..

من در یک دور باطلی افتادم که ته نداره..

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان ۱۴۰۱ساعت   توسط شین  | 

هزار توو

جایی که کار میکنم بزرگ و شلوغه. پر از آدم هایی با مشغله های کم و زیاد، دانشمند و بی عار، کاربلد و ناتوان، عصبی و آرام ! در عین حال که میتونی کلی ازشون یاد بگیری، روزایی هم پیش میاد که ذره ای در سطح دانشت تغییری ایجاد نشده. ارتباط برقرار کردن کاری بس دشوار و عبث هست. تا جایی که گاهی حتی جواب سلام رو هم به زور می دی و به یک سر تکون دادن بسنده می کنی. در این بین اما هستن آدم هایی که حس می کنی متفاوت اند. مثل آقای "میم".

اعتماد میتونی بکنی؟ بعید میدونم.. آدم های قابل اعتمادی نیستند..

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان ۱۴۰۱ساعت   توسط شین  |