ملودی های کاغذی

74

این هم تقدیم به شما..سال خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند ۱۳۸۷ساعت   توسط شین  | 

73

امروز عجيب به فكرت بودم...نمي دونم چرا. اصلا چطور انقدر يهو؟! مي گن وقتي يكي يهو يادش مياد تو ذهنت، حتما اون داره راجع بهت حرف مي زنه يا فكر مي كنه.. راستش من شك دارم درست باشه..نمیدونم.. مگه ميشه كه تو هم به من فكر كني؟مگه تا حالا فكر كرده بودي؟...نكنه يادم ميوفتي چون مي دوني وقتي يادم ميوفتي منم يادت ميوفتم؟ نكنه فقط واسه اين من ميام به يادت، كه بعدش ياد تو هم بياد تو ذهنم و عذابم بده؟ يادته چند وقت پيش چي گفتي؟ كه چقدر اين مدت سريع گذشت....قبلا هم گفته بودم...مهم نيست كه چجوري گذشت...ولي گذشت..آره! مي دونم بازم مي گذره...خوب يا بد...اونشو ديگه نمي دونم ولي مي دونم كه بازم مي گذره

Tell him, I forgive you after all.

Anything is better than to be alone.

And in the end I guess I had to fall.

Always find my place among the ashes

بعضي چيزا هستن كه مثل خوره روح آدم رو مي خورن. تا آخرين تيكه...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۷ساعت   توسط شین  | 

72

نمیدونم برات پیش اومده یا نه.. اینکه حس کنی قراره یه اتفاقی بیفته ولی ندونی چیه!

امروز دقیقا همینجوری بودم! چند دقیقه یکبار گوشیم رو چک میکردم!..اینقدر این کارو تکرار کردم که اخر سر خسته شدم و زدم خاموشش کردم پرتش کردم یه گوشه..ولی باز هم ته دلم احساس میکردم قراره یه اتفاقی بیفته!..اصولا این نوع حس های من کاملا بجاست و مطمئنم در عرض یک هفته اونچه که باید بشه میشه! خوب و بدش رو نمیدونم..ولی مطمئنا" رویدادی رخ خواهد داد!! حالا بیبنید من کی گفتم!

 اینروزا دچار کمبود محبت شدم! خیلی زیاد! به یه لبخند دلنشین نیاز دارم! از اونایی که حس آرامش بده بهم ! همین!..لبخندی که واقعی باشه..نه تصنعی و ساختگی!..لطفا" لبخند بزنید!

 داشتم تو آینه به خودم نگاه میکردم واز زاویه های مختلف خودم رو برسی میکردم!..به این نتیجه رسیدم که باید هرچه سریعتر یا رژیم رو شروع کنم یا بسکتبالم رو ادامه بدم! از اونجایی که با رژیم رابطه ی دوستانه ای ندارم پس همون بهتر که برم بسکت رو شروع کنم! اون موقع ها که حرفه ای کار میکردم خیلی از خودم راضی بودم..اعتماد به نفسم هم زیاد بود ولی الان یک سالی (شاید هم بیشتر) میشه که گذاشتمش کنار..دیروز تصمیم خودم رو گرفتم میرم و ادامه میدم!

یک هفتس که دست به تار نزدم! حس خیلی بدیه..یه عادتی که من دارم اینه که یا تا بینهایت در یک چیزی غرق میشم یا به کل میذارمش کنار! خیلی بده! همیشه هم برام درد سر ساز بوده..در واقع حد نرمال برای من وجود نداره! در مورد خیلی چیزا اینجوریم! از درس گرفته تا یک وسیله و چیز های دیگه..در واقع بهتره بگم وقتی به چیزی کلید میکنم..دیگه تمومه! تا زمانی بگذره و من درک کنم که بسه و شعورش رو در نیار اون مورد رو مچاله میکنم میذارم کنار! (همون جریان وابستگی و..ترک و..!) تا سه هفته ی پیش کم مونده بود با تارم یک جا بخوابم..شب و روزم شده بود تار! سر انگشتام از شدت تمرین بیش از حد درد میکرد! الان تو این یک هفته حتی بهش دست هم نزدم!

خوشبختانه این خلق و خوی فوق بشری ِ من در مورد افراد صدق نمیکنه..نادیا همیشه میگه اگه در مورد فرد هم صدق میکرد هر کسی که من دوستش داشتم (دارم!) تا قرنها باید فراری میشد! شکر خدا این مورد رو تعادلی عمل میکنم!! (ولی یه بار تو طالع بینی چینی خونده بودم نوشته بود به دور فرد مورد علاقه تان چنان حلقه میزنید که فرد را خفه میکنید!) حالا نمیدونم یا من دچار توهم شدم..یا باز من دچار توهم شدم!

در هر حال! دوستان! تا اطلاع ثانوی دور و بر من نباشید! به خاطر خودتونه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۷ساعت   توسط شین  | 

71

پست دیروز رو زمانی نوشتم که تقریبا" عصبانی بودم و  حوصله ی توضیح بیشتر رو نداشتم.

سکوتی که میگم به این معنی نیست که در مقابل رفتاری که منو ناراحت میکنه عکس العمل نشون نمیدم...یا به این معنی نیست که اجازه میدم طرف مقابلم مطابق میلش رفتار کنه و من با وجود ناراحتیم هیچی بهش نگم..نه.. اصولا" تو همچین شرایطی اصلا" ساکت نمیمونم..خصوصا" زمانی که احساس کنم طرف چیزی به اسم سکوت نمیشناسه..و اصلا" براش معنی نداره! (سر همین مسئله، ترم یک که بودیم یه شیشه آب مرکب، سر یکی از پسرای همکلاسی از جانب بنده ریخته شد! دلیلشم حرکت بیخود و خیلی پررویانه اش بود! با یه شوخی بیخود که خودش شروع کرده بود، سر خودش رو به باد داد! هرچند بهش گفته بودم ادامه بده کل شیشه رو رو سرش خالی میکنم ولی خب اهمیتی نداد.و خود کرده را تدبیر نیست!این بود که گفتم خیلی هم قابل پیش بینی نیستم!) سکوتی که میگم زمانی برای من اتفاق میفته که طرف مقابلم کسی باشه که من دوستش دارم..براش احترام قائلم.. تو چنین شرایطی که میدونم حق با منه سکوت عوضی یقه ی منو میگیره ! همین هم باعث میشه اون رفتار و اون حرف تا مدتها تو ذهن و قلب من حک شه و منو اذیت کنه! در واقع وقتی از کسی که دوستش دارم و برام عزیزه ؛ حرفی رو میشنوم یا رفتاری رو میبینم که برام غیر منتظره است و منو به شدت عذاب میده، نمیتونم عکس العمل نشون بدم!!! همین هم باعث میشه که رفته رفته سرد بشم و دیگه همون آدم قبلی نباشم..! اینه که میگم شاید اگه حتی همون لحظه عکس العمل نشون بدم و خودمو خالی کنم..شاید از ذهنم بیاد بیرون.. با اینکه خیلی چیزا رو زود فراموش میکنم ولی عامل همین سکوت رو هیچموقع نمیتونم از ذهن خودم دور کنم..

الان فکر میکنم پنج روزی میشه که با منیژ حرفی نزدم! نه اینکه نخوام..نمیتونم.. با اینکه ظهر یکبار دیگه داشت منظور خودش رو( سر مسئله ای که منو ناراحت کرد) واضح تر بهم میگفت و اکیدا" تاکید میکرد که من اشتباه فکر کردم و موضوع اصلا" فلان چیز نبود و..ولی باز هم در کل ماجرا فرقی نکرد و همچنان سردم!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند ۱۳۸۷ساعت   توسط شین  | 

70

ظهر داشتم با خودم اختلاط میکردم..و طی یک اقدام موشکافانه ی کاراکترانه، به یه سری نتایج جالبی رسیدم!!

میدونی اشکال کار من چیه؟! این که خیلی زود خیلی چیزا رو فراموش میکنم! اینه که به چیزایی که باید گیر بدم گیر نمیدم! اینه که خیلیارو برای خیلی از کارا آزاد میذارم که ضررش واسه خودمه! اینه که از خیلی حرفها و گفته ها گذرا رد میشم! اینه که..اه ولش کن! اشکال کار من خیلی جاهاست! بهم میگن این خیلی خوبه! خیلی خوبه که خونسردی!! خیلی خوبه که گیر نمیدی!! خیلی خوبه که....اصلا" خیلی خوبه! خودت که نمیدونی!! راس میگن..من نمیدونم ولی اونا هم نمیدونن که همین کار من تو مقطع زمانی خاص چقدر میتونه منو اذیت کنه!..خودم میدونم که چقدر احساس بدی بهم دست میده..فقط خودم میدونم که از این اخلاق گ..* خودم اصلا" خوشم نمیاد! شاید واسه یه عده فوق العاده به نظر میرسه..باعث میشه فکر کنن خونسردم و یا مثلا" فکر میکنن حساس نیستم و خیلی چیزا برام مهم نیست!..ولی بازم فقط خودم میدونم که اینطور نیست! نازلی(دوستم) میگه من اگه یه لحظه جای تو بودم شاید خیلی کارا میکردم..اگه یک درصد از بیتفاوتی تو رو داشتم این بودم..اون بودم..بهش میگم این بی تفاوتی نیست..این..اصلا" نمیدونم چیه!! اینکه میدونی و مطمئنی که طرفی که تو چشمات زل زده به نا به هر دلیلی داره مثل سگ دروغ میگه و تو شاید به خاطر علاقه به طرف مقابلت یا به خاطر این که نمیخوای بحث و جدلی پیش بیاد یا به هر دلیل دیگه ای..هیچی نمیگی.. این بی تفاوتیه؟! گیرم که ممکنه بعدا" باز مثل سگ پشیمون شه و مثلا" پیش خودش فکر کنه عجب اشتباهی کرده..! (البته احتمال اینکه پیش خودش فکر کنه طرف خر شد و نفهمید بیشتره!!) بعدش چی؟!! غیر از اینه که اون لحظه تمام اعصاب آدم میریزه به هم؟! غیر از اینه که آدم درونا" میشکنه؟!! حالا بی تفاوت باشو هیچی نگو!! بشو روشنفکر ترین انسان روی زمین..اصلا" حقانیت خودت رو هم ثابت نکن..بعدش؟!! خب بذار منی که اینو تجربه کردم بگم..بعدش هیچی نیست! بازم گیرم که طرف بیاد و باز مثل همون سگ به خودش بپیچه که غلط کردم!!!! که چی؟! خواهشا" نگو خل شدم نمیدونم دارم چی میگم! باور کن من اگه در بعضی موارد عکس العلی داشته باشم که حتی طرف مقابل خوشش نیاد خیلی بهتر از اینه که در نظر یه عده خوب و خونسرد به نظر برسم ولی درونا" بریزم به هم! مثلا" یکی از اخلاق های بد من اینه که وقتی عصبانی میشم و وقتی میدونم که حق با منه سکوت میکنم!! سکوت مطلق! بابا چرا ساکت میشی؟؟ یه چیزی بگو ..دریغ از یک کلمه حرف! خواهشا" اینم نگو که آخرش به نفع من تموم میشه و..! تو حتی نمیتونی یک صدم درصد از عذابی که من اون لحظه میکشم رو لمس کنی! میدونم همین سکوت در مواقع بحرانی به درد میخوره ولی برای خود من نتیجه ی جالبی نداره..در واقع بهتره بگم جز یه ناراحتی عمیق که هر بار با دیدن طرف تقویت میشه، هیچ نتیجه ی دیگه ای واسم نداره! شاید اگه بتونم خودمو خالی کنم و تو دلم نمونه اعصابم هم راحت میشه!(شاید اگه یکی بزنم زیر گوشش دیگه نور علی نور بشه!!!) طبیعتا" اصلا" آروم نیستم و در شرایط خاص حتی قابل پیش بینی هم نیستم ولی نمیدونم چرا گاهی اوقات نمیتونم کاری رو که "باید" انجام بدم! مثلا" همین الان به قدری عصبانیم که میخوام کل کامپیوتر با تمام محتویاتش رو خرد کنم..ولی ببین! اینکارو نمیکنم..چرا؟! معلوم نیست! به جاش چیکار میکنم؟!!! سکوت!!! همین!

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند ۱۳۸۷ساعت   توسط شین  |