...
حس ِ قاتلی رو دارم که میخواد به محل جرمش سر بزنه! ولی از اونجایی که نه قاتل زنده ست و نه مقتول مُرده، پس بی حرکت می ایستم!
حس ِ قاتلی رو دارم که میخواد به محل جرمش سر بزنه! ولی از اونجایی که نه قاتل زنده ست و نه مقتول مُرده، پس بی حرکت می ایستم!
فک کنم اگر چندین سال هم از عمر من بگذره و من همچنان مشغول فراگیری علم و دانش باشم، بازم با کلاسی که صبح ِ زود برگزار میشه مشکل دارم! یعنی تصور کن صبح که آلارم گوشیم زنگ میزنه تا من بیام بلند شم،هر چی صفت ِ زشت و نامرغوب هستش نثار گوشی و یونی و درس و خودم و تخت خوابم میکنم!
دیروز هر کاری کردم نتونستم یه طرح درست و حسابی بکشم. این بود که تصمیم گرفتم کلا چیزی نکشم! همینجوری سلانه سلانه داشتم میرفتم کلاس که دیدم بچه ها جلوی بولتن جمع شدن! رفتم نزدیکتر که ببینم جریان چیه، دیدم رو بولتن نوشتن"کلاس استاد ش.آ امروز تشکیل نخواهد شد!" یک لحظه خوشحالی تمام وجودم رو گرفت! گفتم خوب شد امروز به خیر گذشت! همینجوری که داشتیم خنده کنان از جلوی بولتن رد میشدیم دیدیم استاد پشت سرمون داره میره کلاس و داد میزنه که بیاین کلاس! تشکیل میشه!!! دیگه توصیف نمیکنم که قیافمون چه شکلی شده بود! فقط همینطوری که داشتیم از پله ها میرفتیم بالا زیر لب زمزمه میکردیم که آدم پنچری قطار بگیره اینطوری ضایع نشه! تو شیلنگ آب شیرجه بزنه اینجوری ضایع نشه! تو زیرزمین بالن هوا کنه.. تو باجه تلفن برق بگیردش...تو افتابه شیرموز بخوره..از شتر لب بگیره ولی اینجوری ضایع نشه!!!! ما میگفتیم و استادم واسه خودش جمله اضافه میکرد!
دیگه هرطوری که بود رفتیم کلاس و خدا روشکر خیلی رو طرح ها اصرار نکرد و تقریبا به خیر گذشت!(شما نمیدونید این استادای طرح چقدر حساسن! یعنی کافیه ببینن یکی دست خالی اومده کلاس! دیگه بعدش بهترین طرح ها رو هم بذاری جلوشون میگن تو همونی که فلان جلسه کار نکرده بودی دیگه اره؟!!! حالا بیا و بهش بگو بابا من اونروز مشکلات ِ عدیده ی روحی و روانی و اخلاقی و جنسی حسی ... داشتم!! درک نمیکنن که آقا!درک نمیکنن!:دی )خلاصه یکم به کارا نگاه کرد و پروژه ی پایان ترم رو هم گفت و کلاس تعطیل شد.. از اونجا هم رفتیم نهار خوردیم.. خوب بود..فقط نمیدونم چرا بعد از نهار، درد ِ معده م یهو عود کرد! مدام داره میسوزه و تقریبا دولا موندم تا همین چند دقیقه پیش که امپرازول خوردم! دردش بهتر شده ولی سوزشش نه! کلافم کرده!
پیشنهادی چیزی (جز شیرین بیان و قرص های معده) دارین بگین که اوضاع بس خراب است!
این بلاگفا آخرش یه چیزیش میشه! کامنتای پست قبلم رو خورد! چجوریشو خودم هم نمیدونم!
عرض شود که...مدتیست دست و دلمان به نوشتن نمیرود! چه کنیم؟!...
روزها همینطور دارن میگذرن..مثل همیشه! منم دنبالشون راه افتادم دارم میگذرم! دانشگاه و کار و فشردگی تایم و این چیزایی که خودت هم میدونی.همه با هم کافیه تا یک هفته ی آدم رو پر کنه! تنها چیزی که این وسط اضافه شده استرس ِ (*) میباشه..که اونم امیدوارم به زودی برطرف شه بره پی کارش.. بقیه اش تکرار ِ مکرراته!
فردا کلاس ِ "طرح" دارم اما دریغ از یک طرح! یک خط! حتی یک نقطه! تعجب آوره که آدم بعد از گذشت ِ اندی ترم به صفحه ی سفید کاغذ خیره شه و نهایتا توش X & O بازی کنه و خودش خودشو ببره! (و البته ذوق هم بکنه!)
پ.ن: (*): بعدا در موردش حرف میزنم!
پ.ن2: دیشب ازم سوالی پرسیدی که در جوابش گفتم نه وقتشو دارم نه حوصلشو! ولی میدونی چیه..من هردوی اینارو دارم..هم وقتشو دارم هم حوصله شو! تنها چیزی که ندارم انگیزه ست! انگیزشو ندارم..
گاهی برای کوچکترین سوالت هم نمیتونی جواب پیدا کنی! برای کوچکترین حرکتی که میبینی نمیتونی دلیل قانع کننده بیاری! حتی برای کوتاهترین جمله ای که میشنوی نمیتونی عکس العمل نشون بدی! انقدر سریع اتفاق میفته که میمونی! گاهی به قدری گیر میکنی که فقط میخوای از خودت بپرسی چرا؟! چرا اینجوری شد؟! همین یک کلمه رو انقدر تکرار میکنی که ملکه ی ذهنت میشه!
اینروزها فقط از خودم میپرسم چرا؟!
خدایا! بدجوری داری محک میزنی! نمیتونم! میخوام استعفا بدم! دلیل هیچ کدوم از این نشونه هایی که برام گرفتی رو نمیدونم! فقط میدونم که بدجور میخوای اشکمو دربیاری! ولی تحمل میکنم..مقاومت میکنم..مثل همیشه! میخوام اینو بهت بگم که حجم امتحانت خیلی زیاده! از عهده اش برنمیام! خواهش میکنم کمش کن..باور کن من فقط چند روز رفتم هواخوری همین!
خدا جان! چرا برای چند لحظه هم که شده کنار ما نمینشینید تا برایتان درد و دل کنیم!؟ ما این پایین بین این همه شلوغی کم اورده ایم! شما آن بالا تنها چه میکنید؟!!!!!به نظر ما نیمه شب وقت خوبیست برای مکالمات احساسی! ولی باور کنید خسته شدیم بس که ما حرف زدیم و شما سکوت کردید! نق نمیزنیم ولی باور کنید کفرمان درامد! معلوم نیست چه شد فوتکی کردید عمیق، ملت را انداختید به جان هم خودتان یک گوشه ایستاده اید تماشا میکنید!ما وقتی به پایین نگاه میکنیم،حتی از حرکت یک مورچه هم لذت نمیبریم! برسد به حرکت ادم نما های متحرک! شما نمیدانید ولی اینچنین است! ما هرچه میدویم باز هم عقبیم! شما چه میکنید نمیدانیم! در عجبیم! خوش به حالتان!!!!خودتان صبر خودتان را زیاد کنید! (برگرفته از خدا صبرتان را زیاد کن!)
یک جمعه همیشه یه جمعه ست! عوض نمیشه! اصلا محکومه به جمعه بودن! کاریش هم نمیشه کرد!
دلم میخواد هنوز تو 35 روز گذشته ام بودم! چه زود تموم شد!
تیتر بلاگم هم درست شده! یعنی از روزی که فهمیده میخوام مهاجرت کنم خود به خود درست شده! جالبه ها! نمیدونستم اینقدر وابسته ایم!!!