ملودی های کاغذی

مادر ترزا

هوای بهاری هیچ فایده ای هم برای من نداشته باشه حداقل این حسن رو داره که ریزش آب ِ اجزای صورت منو به حداکثر خودش میرسونه!چشم و بینی به نحو احسنت فعالیت میکنند و اتفاقا طوری از جان مایه میگذارند که شکل و شمایل طبیعیه خودشون رو از دست میدن!در این بین برخی از کارخانه های دستمال کاغذی پیشرفت شگرفی میکنند بس که تولید دستمال کاغذیشون میره بالا!!

 امروز صبح  به حالت خیلی لطیف و عاری از هرگونه حس غرزدگی در حالی که خیلی دیرم شده بود میرفتم دانشگاه  که دیدم یه خانم به همراه دوتا بچه ی کوچیک ، دارن از خیابون رد میشن..بچه ها سن زیادی  نداشتند... حدودا هفت یا هشت. خانم وسط قرار گرفته بود و دست یکیشون تو دستش بود. کمی که گذشتند یکی از بچه ها یهو وسط خیابون ایستاد و دستاش رو گرفت جلوی صورتش.

یه لحظه تعجب کردم که این داره چیکار میکنه وسط خیابون؟!خانمی که همراه بچه ها بود اصلا متوجه موضوع نشد و با بچه ای که دستش رو گرفته بود داشت میرفت..یدفعه متوجه شدم حال این بچه ی کوچیک به هم میخوره و اصلا وضعیت خوبی نداره..چند لحظه بعد دیدم بله! طفلکی حالت استفراغ داره و اون خانم اصلا متوجه نیست..چون دقیقا مادرش نیست!یه لحظه هنگ کردم..خیابون خلوت بود و بیشتر از یکی دوتا ماشین رد نمیشد. اینجور مواقع حال من بدتر از اون بیچاره میشه ..میبینی طرف حالش خوب شده داره میره، من اینجا اوضاعی دارم واسه خودم! موندم چیکار کنم...برم جلو مطمئنا حال خودم بد میشه..نرم هم حال این کوچولو  خوب نیست..دستاش هم کثیف شده بود . تو همین فکر ها بودم که یادم افتاد یه قوطی دستمال کاغذی دارم با خودم حمل و نقل میکنم!!فوری چند تا برداشتم و طوری که ناراحت نشه رفتم جلو و دستمال کاغذی ها رو گرفتم جلوی صورتش..دستاشم تمیز کردم و یه شکلات دادم بهش.اول نمیگرفت شاید خجالت میکشید ولی با اصرار من قبول کرد.چند لحظه بعد خانم متوجه غیبت یکی از بچه ها شد و برگشت و دید اوضاع از چه قراره!از قیافش معلوم بود که خیلی ناراحت شده..چون بالاخره مادر این بچه،اونو به خانم همسایه سپرده بوده!این خانم هم بدون کوچکترین توجه دست بچه اش رو گرفته و داره میره!!یکم منتظر شدیم تا حال کوچولو جا بیاد..حالش که بهتر شد خانم با نهایت ناراحتی دست هر دوتاش رو گرفت و رفت..

حس خیلی خوبی بهم دست داده بود هرچند تا یک ساعت بعدش مدام عق میزدم!!ولی خوشحال بودم از اینکه اون کوچولو تنها نبود..خیلی جالب بود موقع خداحافظی میگفت تو اینهمه دستمال کاغذی رو چیکار میکنی؟حتما خدا تو رو فرشته ی دستمال کاغذی کرده که هرکی حالش بد شد بهش بدی!!!

احتمالا وقتی داشته بهم نگاه میکرده دو بال بسیار زیبا در پشت بنده در حال خود نمایی بوده!

 و به این ترتیب ما نه تنها یک مادر ترزا بلکه یک فرشته ی دستمال کاغذی سیار شدیم!!

 دیشب طی یکسری تصمیمات اومدم یه نگاهی به آباژورم بندازم که مدتیه خرابه و هیچ گونه نوری از خودش نشون نمیده!از تمامی ابعاد بررسیش کردم..لامپش سالم بود..و مشکلی نداشت.حدس زدم مشکل باید از داخل باشه.اول خواستم بذارمش واسه یه فرصت مناسب..ولی بعد که نگاه اشک آلودش رو دیدم منصرف شدم!البته قبل از اون هم تصمیم گرفته بودم بدم تا برام درستش کنن..ولی حس خود اکتفایی گلوم رو گرفت و تصمیم گرفتم خودم درستش کنم!بازش کردم و نگاهی بهش انداختم..فکر کردم مشکل باید از سیم هاش باشه!سعی خودمو کردم و وصلشون کردم و کلی کار دیگه..تموم که شد..بستمش..یکم عوارض جانبیش رو در نظر گرفتم و با موافقت خودش روشنش کردم!!شما فکر کن این آباژور چنان نوری از خودش ساطع کرد که زد کل نور خونه پرید!!به عبارتی فیوز پرید!! فیوز رو وصل کردم دوباره بازش کردم و همون مراحل!!..دقیقا نمیدونم چند بار فیوز بیچاره پرید اما این آباژور نپرید!!تا اینکه در آخرین لحظات پایانی درست زمانی که سلول های عصبیم شروع به فعالیت خودشون میکردند،دیدم علاوه بر نور اتاق نوری هم از این آباژور داره به چشم میخوره!و اینچنین بود که من مشعوف شدم و گربه هه رو هم در شعف خودم شریک کردم!!!

 پ.ن:این دلیل بر این نمیشه که من با گربه کنار اوومدم!!جنبه داشته باشید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۸۷ساعت   توسط شین  | 

46

بعضی وقتا

بعضی کارها

به قدری جالب و شگفت انگیز پیش میرن

که دوست داری بشینی یه گوشه و فقط نگاه کنی!!

 بعضی وقتا

بعضی کارها

درست زمانی که دارن جالب و شگفت انگیز پیش میرن

یه مکث کوچیک میزنن و آروم در جهت مخالفت برمیگردن!!

 بعضی وقتا

بعضی کارها

به قدری آروم و شگفت انگیز بر میگردن

به قدری آروم و شگفت انگیز از کنارت رد میشن

که دوست داری بشینی یه گوشه و فقط گریه کنی!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۷ساعت   توسط شین  | 

یک روز در خانه!

امروز حسابی گربه هه رو نابود کردم!کل شخصیتش رو بردم زیر سوال!

اینروزا اصلا حس خوبی ندارم..دلم شور میزنه..میدونم که کاملا بیخود و بی جهته.. ولی واقعا" نمیتونم کاریش کنم..بیخودی استرس دارم!

تمام کارهام مونده..حتی برای یک لحظه هم نمیتونم درست و حسابی تصمیم بگیرم..مخصوصا که استاد بابک در طول این هفته تمام تلاشش رو میکرد که بتونه نرون های مغز من رو هرچه بیشتر پیچ بده ،باشد که نبوغ کشف نشده ی من کشف شه!

دیروز رفتم بیرون و خرید کردم..تمام وسایلم به حداقل خودش رسیده بود(وسایل معماری رو میگم)

حتی یک قطره چسب هم نداشتم!!هوا فوق العاده گرم شده و خرید کردن تو این هوا برای من فاجعست..باور کن. مخصوصا حمل کردن مقوای 50در 70 و 70 در 100 هم معضلیه برای خودش!!این که میگم معضلیه به خاطر اینه که من خیلی حساسم که یک لک یا یک تا هم روی مقوا نیفته..مقوایی که لکه باشه یا تا خورده باشه تمام تلاشت رو به هدر میده..دیگه ارزشی نداره..تمام سعی ام رو کردم که مقوا ها رو سالم برسونم خونه.خوشبختانه موفق هم شدم.تمام طول مسیر رو داشتم به این فکر میکردم که آخر این ماجرا ها به کجا ختم میشه؟!آخر چه خواهد شد؟!...مثل همیشه و با همون علامت سوال همیشگی رسیدم خونه. وسایل ها رو مرتب کردم.. مقوا ها رم گذاشتم روی میز که امروز مرتبشون کنم!

 

امروز صبح که برگشتم اتاقم، دیدم لای در نیمه باز هستش و نسیم خنکی در حال وزیدنه!وارد اتاق شدم دیدم یکی دو تا مقوا افتاده کف زمین و طرح های جالبی داره روی مقوا ها خودنمایی میکنه!!طرح هایی مثل یه دایره ی بزرگ و چهار الی پنج دایره ی کوچیک متصل به اون دایره ی بزرگ!!اول متوجه موضوع نشدم که چی شده؟!!تا اینکه گربه هه رو دیدم که با افتخاری بسی عظیم،طوری که انگار کل اتاق رو فتح کرده رفته رو میز و واستاده رو مقواها!!!یعنی خود ناپلئون در زمان خودش با اون افتخار نایستاده بوده که این گربه هه ایستاده بود!!

اول که این منظره رو دیدم یه لحظه فشارم افتاد..باور نمیکردم..وقتی به خودم مسلط شدم سعی کردم با پاک کن اون شکل های پنجه ی گربه ی بیشعور رو پاک کنم!!انصافا کم هم نذاشته!!یه دور کامل حیاط و تمام مکان هایی که احتمال وجود خاک میرفته رو گشته و بعد با نهایت غرور اومده و پنجه هاش رو صاف چسبونده رو مقوا ها!! واقعا نمیتونستم کاریش کنم!یعنی هر چقدر هم بخوام پاکشون کنم نمیره..بره هم جاش میمونه و کثیف تر میشه!!

حقیقتش این بود که قصد نداشتم نابودش کنم ولی وقتی قیافه ی حق به جانب و مسخره اش رو دیدم که سعی می کرد جوری وانمود کنه که انگار نه انگار اتفاقی افتاده یکهو خون جلوی چشمم رو گرفت و بردم انداختمش تو حموم و آب رو هم باز کردم تا یکم ادب شه!

من تو این چند روز تعطیلی چه کنم آخه؟!!

  به جان خودم اگر یک بار دیگه.. فقط یک بار دیگه..از این کارها بکنه میبرم و میندازم جایی که عرب نی انداخت..ببینید کی گفتم!!

این خط این هم نشون

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۸۷ساعت   توسط شین  | 

متولد میشویم!


و آن زمان که دستی سراسیمه در مکانی دایروی شکل به دنبال این عنصر نامطلوب میگشت، من با کله خود را به این جهان تپاندم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۸۷ساعت   توسط شین  | 

میبارم..

باران میبارد...به گمانم آسمان دلتنگ است..

 چند روزی میشه که یک ریز میباره و و هوا سرد شده..طوری که نمیتونم پنجره ی اتاقم رو باز کنم..کنار پنجره نشستم..آسمون سرخ شده..و هر از گاهی صدای عجیبی شنیده میشه که حس خوبی رو منتقل نمیکنه..با این حال بارون رو دوست دارم..

به آسمون نگاه میکنم و برای چند ثانیه خودم رو میذارم جای ابر..جای کوچکترین ذره ای که با کمترین غرش، آروم و بی صدا فرود میاد و برای همیشه محو میشه...کاش من هم این قدرت رو داشتم..کاش من هم میتونستم به راحتی ِ ابر حسم و فکرم رو قطره کنم..و تخلیه شم..حتی یک تخلیه ی الکتریکی!.. میدونم که راحت نیست و برای باریدن یک قطره بارونی که منو سر شوق میاره هزاران برخورد ِ روحی و جسمی انجام میشه..که شاید برای خود ابر هم خوشایند نباشه!ولی..با تمام اینها برای منی که این پایین نشستم و به وسعت ابر نگاه میکنم و میبینم چطور در عرض چند ثانیه همه ی درونش رو روی زمین پهن میکنه..کار ساده ای به نظر میرسه..و من..غبطه میخورم..غبطه میخورم به ابر و ابر مانندهایی که خیلی راحت درونشون رو عاری از هر حس گره خورده ای میکنن و پیچ و تاب نمیخورن..با خودشون درگیر نمیشن..و نهایتا ذهنی ارام دارن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۸۷ساعت   توسط شین  | 

42

امشبو اینجا میمونم..تو تخیلم..جای قشنگیه حیف که توش گم شدم!

باید بیشتر حواسمو جمع کنم..شاید دفعه ی دیگه تو تخیل کامپیوتر نباشه واسه اپ کردن!

هی بچه ها من فعلا تو تخیلم..تا دفعه ی بعدی که بتونم اپ کنم خداحافظ!خدا کنه اونجا هم نت داشته باشن!

 میرم ببینم اخرش چی میشه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۸۷ساعت   توسط شین  |