ملودی های کاغذی

29

ساعت سه و نیم  ِ و من هنوز خوابم نبرده..احتمال هم نمیدم خوابم ببره!!شاید به خاطر اینه که فردا صبح زود باید حرکت کنیم..و من هنوز هیچ کاری نکردم..حتی وسایلامم جمع نکردم!(حموم هم نرفتم!)باور کنید به خاطر تنبلی نیست..به خاطر همون ریتم یکنواخته که این سال جدید با خودش داره!!با تمام اینها دلم برای اتاقم تنگ شده..دوست دارم هرچه زودتر برسم..البته با این وضعی که من الان دارم بعید به نظر میرسه من زود برسم!!

بعدش هم نمیدونم میریم مسافرت یا نه..اگه رفتیم فکر نمیکنم بتونم اپ کنم..اگر نه که هیچ..!

به هر حال...

 سال خیلی خوبی رو برای همه ارزو میکنم،امیدوارم سالی پر از شادی و نشاط باشه

تک تک لحظه های زندگیتون سلامتی و خوشی به همراه داشته باشه

نوروزتون مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

28

 صبح قرار بود با نادیا بریم خرید.. واقعا چقدر مسیر رفتم و امدم !!! فکر کن تا سر کوچه رفتم وایستادم زنگ زده که من نمیتونم بیام تارا، برو خونه بخواب یکمی هوا گرم تر شد بیا !! نه که قرار بود چند ساعت بعدش خورشید برا این خانوم ویژه بتابه !! برا همون منتظر گرما بود  !! حالا جالبه اون میخواد لباس بخره و من رو به عنوان مدیریت سلیقه میبره !! یادم رفت زنگ بزنم بهش بگم ببخشید مصدع اوقات شریف شدیم قربان ! هر وقت اون باسن مبارک رو هم اوردید و تصمیم گرفتید تشریف ببرید بیرون زنگ بزنید به بنده خودم رو برسونم!!

برگشتم خونه دیدم مامان داره حاضر میشه بره بیرون تا منو دید گفت بیا باهم بریم..با همون شکل دوباره زدیم بیرون!

یه اس ام اس هم به نادیا زدم که اداره ی هواشناسی اعلام کرده تا اطلاع ثانوی از خورشید خبری نیست!!

خیابونا به قدری شلوغن که خر با الاغش گم میشه..من موندم این ملت چطور این بچه های کوچیکشونو اینور اونور میکش!بچه از شدت گریه داره خودشو خفه میکنه مامانه در نهایته ارامش داره ویترینه مغازه ها رو چک میکنه..نهایتا  میگه إإإإ مامانی گریه نکن دیگه!!اونجا انتظار داره بچه هه بگه ببخشید مامان حواسم نبود!

میدونی بیشتر چی حرص ادمو در میاره؟ایستادن ِ بیخودی جلوی همین ویترین ها..مامان من هم از جمله ی همین افراده..میگم اگه قراره چیزی بخریم و  تو مثلا از این خوشت میاد خب بریم بخریم..لزومی نداره کل مغازه های شهر رو بگردیم!که اخرشم برگردیم سر خونه ی اول!مهم اینه که تو از این خوشت اومده..میگه تو هم مثل بابات منو حرص میدی!!خلاصه که در طول مسیر ترجیح دادم مثلا ساکت باشم که به خاطر ارائه ی انتقادات و پیشنهادات در خصوص انتخابات خانم والده اونم به نحو احسنت،نشد!

یه ادکلن هم برای خودم گرفتم..یه چند وقتیه دنبال مالزیا اسپورت میگشتم که همه با مالزیای تقلبی اشتباه میگیرن..مالزی اسپورت اصلا مشکی نیست و نوار سبز و قرمز نداره..بلکه کاملا ابیه و یه دختر و پسر دارن روش میدون..متاسفانه پیدا نمیشه..داشتم تاسف بار مغازه رو ترک میکردم که مرده گفت یه سری ادکلن های جدید اورده..منم که استانه ی تحریک خریدن ادکلنم پایین..فوری تغییر مسیر دادم و بعد از مراحل بویایی یکی رو انتخاب کردم..همین یه هفته پیش بود که من دیویداف گرفته بودم!ولی این یکی هم منو متاثر کرد!!فکر میکنم کم کم میتونم یه مغازه ادکلنی راه بندازم!!

خلاصه که بعد از طی مسافتی نه خیلی زیاد!!برگشتیم و من هنوزم حس میکنم کف پاهام بی حس شده!

نمیدونم چرا من واسه عید امسال هیچ هیجانی ندارم..بی تفاوت به تمامی معناهای ممکنه!

احوالاتم سرد و خشکه...یه جوری شدم که اصلا نمیشه توصیفش کرد فقط قیافه ام همش اینطوریه !! دیدی یکی یهوی تو خیابون تف میکنه و تو خواهی نخواهی قبل ازاینکه بتونی چشمات رو ببندی یا گوشت رو بگیری شاهدش بودی ... همون جوری هستم!!

پ.ن:دلم اهنگ شاد میخواد..از اونایی که وقتی گوش میکنی دوست داری همش قر بدی!

     

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

27

الان که به ساعت نگاه میکنم میبینم چهار ساعت تمام روی صندلی نشستم.لم دادم به صندلیم و پاهام رو گذاشتم روی میز و هیچ حرکت خاصی نکردم البته از اونجایی که صندلی چرخ داره هر از گاهی یه چرخی زدم و یاد دوران طفولیتم افتادم..زمانی که میرفتیم شهربازی و سوار چرخ و فلک میشدم..زمانی که تمام شهر زیر پای ادم بود..چراغ تمام خونه ها مثل یه نقطه میشد..اینو زمانی که سرت و بگیری بالا و محکم بچرخی کامل حس میکنی!

مامان اینا رفته بودن بیرون واسه خرید هنوز هم برنگشتن البته منم قرار بود باهاشون برم که طی تصمیمات ناگهانی ترجیح دادم خونه بمونم

میدونی.. ادم که توی خونه زیاد بمونه میزنه به سرش..ولی یه چیزی هم هست..اگه مجبور نباشه هی از خونه بزنه بیرون و بره قاطی مردم،یه چیزی دائم رسوب میکنه توی مغزش،یه چیز خوب،ادم وقتی با خودش خلوت میکنه ذهنش شروع میکنه به پرواز و دور شدن از چهارچوب زندگی،شروع میکنه به زنده شدن،احساسات ادم رقیق میشه و حس میکنه داره خالی میشه و اوج میگیره درست مثل این دوتا مگسی که چهار ساعت تمام دارن بالای سر من پرواز میکنن نمیدونم تو این هوا  از کجا پیداشون شده! یه پیف پاف گذاشتم روی میز به نشانه ی تهدید..با من کاری ندارن..ویز ویز هم نمیکنن سرشون به کار خودشونه!احتمالا پسره خونه خالی با تمام امکانات!! پیدا کرده دوست دخترشو اورده! فکر میکنه چطور میتونه مخ دختررو بزنه که شب خوبی داشته باشه(یا داشته باشن!!)احتمالا متوجه قضیه شدن تا زمانی که من بیدارم نمیتونن کاری بکنن!

به هر حال عاشق باید صبور باشه!

چند روز پیش رفته بودم پاساژ ونک کتاب بگیرم دیدم داره صدای ویولن میاد. پاساژ رو سروته کردم فهمیدم صدا از اخر سالنه..من تا حالا تا اخر پاساژ نرفته بودم چون هم خیلی تاریکه هم اکثر مغازه ها خالین، این شد که تصمیم گرفتم برم ببینم جریان چیه.نزدیکتر که شدم دیدم یه پسری تو یه مغازه(اتاق) تاریک نشسته و در نهایت ارامش داره ویولن میزنه

نمیدونم چی شد به خودم که اومدم دیدم ساعت پنج ِ و من دو ساعت تمام واستادم و گوش کردم..باید بودی و میدیدی..واقعا شنیدنی بود...البته پسره به قدری تو خودش بود که متوجه من نشد.

میدونی..اون لحظه دوست داشتم برم پیشش و بهش بگم هی پسر.. کارت عالی بود و بعد در حالی که سرم رو به نشانه ی تایید تکون میدادم باهم دست میدادیم ومن در باره ی ویولن ازش سوال میکردم..

افسوس..افسوس  که نمیشه خیلی کارها کرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

26

از همین جا اعلام میکنم..من با روزهای یکشنبه مشکل دارم!
با شبهاشم مشکل دارم!
کلا با روز و شبش مشکل دارم!
نصفه شبی گشنه هم هستم..!

پ.ن:من کلا جنبه ی رژیم نداشتم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

25

امروز از صبح خونه بودم. با اینکه هوا خیلی خوب بود و مناسب برای قدم زدن،بیرون نرفتم و همانند یک فرد با کمالات اتاقم رو مرتب کردم.(اصولا هیچ ربطی به خونه تکونی عید نداشت )..حدودای یک هم GEM tv فیلم قشنگی میداد به اسمage of innocence. دیدمش،خیلی خوشم اومد. فیلم جالبی بود .تقریبا هر روز همین ساعت این کانال فیلم میده که اکثرا جالب هستن..بعد از فیلم اومدم همانند همون فرد باکمالات ِ مذکور یکسری کارهای اعجاب انگیز انجام بدم..مثل سرخ کردن سیب زمینی که حین عملیات انگشتم رو سوزوندم و با یک عدد تاول مواجه شدم!چقدر حوصله ی ادم رو سر میبره،من حاضرم یک ماه تمام با کاتر، مقوا ماکت ببرم اونم به شکل هلال، ولی سیب زمینی سرخ نکنم!حداقل خوبیش این بود که تونستم قابلیت های خودم رو کشف کنم و یه برنامه ی طولانی مدت برای خودم و اهالی خونه بنویسم(به دلیل ماندگاری بیش از حد در خانه ی پدری!!)باشد که همگی سر افراز شیم !

 پ.ن:داشتم فکر میکردم چی شده من امروز حوصلم سر نرفته!احتمالا موضوعی نبوده که بهش فکر کنم که به بن بست برسم که دوباره فکر کنم که دوباره گیج بشم یا یه چیزیم شده خبر ندارم!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

پوچ..

یه حس خالی..یه حس پوچ..
گیر کردم..بین همه ی حس های موجود دنیا گیر کردم..دوست دارم با دستام محکم سرمو نگه دارم و فشار بدم شاید این درد لعنتی بخوابه..
گیر کردم..بین تمام حماقت های خودم..بین همه ی بی فکری های خودم..بین تمامی نفهمی های خودم..
چشام درد میکنه..سرم هم همینطور..
بیخود..همه ی هدف های بی خود!من اسطوره ی تمامی هدف های بی خودم..بی انتها..بی نتیجه..و ناقص ِ همه ی هدف های احتمالا با خود..!
یه علامت سوال گنده واسه خودم ..واسه تو...و باز بیخود!
تمامی حماقت های من فریاد خواهد زد برای همیشه...و همیشه با من خواهد بود
این وضعیت رو دوست ندارم..که مثل یه نقطه ساکن و بی حرکت باشم..که بشینم..که فقط نگاه کنم..که مثل یه برگ روی شاخه ی درخت بمونم که بادی بیاد و من برم پایین..نهایتا دوتا خش خش..،بشم اهنگ ملایم پاییزی و بعد همه هیچ..
گیر کردم..بین همه ی حس های نامفهوم خودم گیر کردم..!

پ.ن:مشترک مورد نظر در دسترس نیست..لطفا بعدا هم شماره گیری نفرمایید
پ.ن:دپ نیستم..میگم که نگی چرا دپی و اینا

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

23

 

اینروزها انگار
من بُعد مبهم ماجرایم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

22

خیلی خستم..حوصله هم ندارم.امروز از صبح کلاس داشتم..واقعا خسته کننده بود..حس میکنم تمام انرژی مثبت منو میگیره.
با میم کلاس داشتیم..قد بلند ِ کچل با ریش پرفسوری!!خودت بقیشو محاسبه کن..صدای خیلی جذابی داره.از اونایی که هر لحظه باید جلوی چشمش باشی تا بهت نمره بده!به بعضی موارد هم زیاد حساسه.همین امروز یه ربع دیرتر رسیدم،تمام روز رو پیله کرده بود بهم که با گالیله نسبتی دارم که اینهمه ان تایمم!
با تمام اینها میتونم بگم خوب بود..بد نبود.
فردا هم صبح زود باید برم..واقعا لجم رو در میاره

میدونی بیشتر از همه، چی خستت میکنه؟نگاه های تکراری..رفتارهای تکراری..برخورد های تکراری..برخوردهایی که با تمام وجودت دوست داری تغییر کنه مهم نیست از طرف کی..فقط تغییر کنه..!

امروز برای ن امین بار گفتم"خواهش میکنم!!"یه صحنه ی فرمالیته..صحنه ای که بار ها و بارها دیدی..که احتمالا سال های نود و هفت خیلی مد بوده!
دختره با عجله در حالی که دستاش پر از وسایل و کاغذه..داره میره..در همین لحظه به یکی برخورد میکنه و..وسایلا پخش میشه و خم میشه جم کنه..پسره هم کمک میکنه و دختره بلند میشه که بره،برای چند لحظه نگاه ها به هم کلید میخوره دختره داره میره.. پسره صداش میکنه.. خانم..(اینجا یه موزیک ملایم مایل به احساسات هیجان انگیز در حال پخشه!)..میخواستم بگم..ممم..مدادتون موند!!!
هیچ وقت از این صحنه ها خوشم نیومده هرچند خوشت بیاد نیاد هم زیاد مهم نیست چون خلایق هر چه لایق!مسخره کنی سرت میاد..بهش بخندی هم باز سرت میاد(کلا یکین!)با این حال یه توصیه میکنم..احیانا مدادت،پاکنت،یا هر کوفتی که موند دست طرف،همون جا خودت برو ازش بگیر..اصلا مهم نیست که تو عجله داری و وقت نداری بگیری!برو بگیر که هر لحظه به خاطر همون،جلوی چشمت قرار نگیره که هر لحظه بگی خواهش میکنم طوری نبود، که هر لحظه نشی سوژه ی آماده(احیانا جهت خنده)!
توصیه نمیکنم اگه با همچین موردی روبه رو شدی نخندی..چون عمرا نمیتونی!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

21

سلام بچه ها
چطورین؟

اینروزا شدیدا حس ِ کشیده شدن بهم دست داده..حس میکنم دارم کشیده میشم..یا کش میام! واقعا مزخرفه..
امروز صبح رفتیم ببینیم کلاسا تشکیل شده یا نه.یکیش تشکیل شد..بقیش بازی و سرگرمی!
بد نیست بدونید این ترم قراره من الهیات بخونم.اخر ِ این ترم یه ایت الله درسته تحویلتون میدم,اشنایی با قرآن،تفسیر موضوعی قرآن،اندیشه ی اسلامی...خلاصه که اجماعــــــــــــا" صلوات!!نپرسید ترم قبل چه غلطی میکردم که جدا" نمیدوونم!
صبح هم همین اشنایی تشکیل شد.فکر کن ساعت هشت صبح با چشای پف کرده بشینی سر کلاس قرآن!دورو برت و نگاه کنی ببینی همه خواب!استاد هم ازون وراج ها،که کل بحثو جمع کنی میشه روابط جنسی!من موندم روابط دختر و پسرو از کجای اشنایی با قرآن مجید در میارن.بعد از کلی حرف،استاد میگه..خانوما اقایون..ببینید..خواهشن به این موضوع دقت کنین..ببینید..مهمه..در طول این ترم.. هرکی تو کلاس من ازدواج کنه سه نمره بهش میدم!! خودت دیگه تصور کن اون لحظه چه صدایی میتونه از کلاس بلند شه!
نادیا که کلا خواب بود پاشده میگه..چی؟!..چیه؟!..کی؟!!.. ازدواج میکنه؟پاشو..پاشو بریم..ازدواج میدن!بریم نمره کنیم!خلاصه به حالت کاملا زیبا شاخک ها رفت بالا و کلا هرکی رو میدیدی یه لبخند ملیح واست میزد! بعد از رفتن استاد هم جمیعا قرار عقد و عروسی گذاشته شد و بسلامتی به به!!

بعد از اون کاملا بیکار بودیم حدودای یک بود که رفتیم بالا..دیدیم اووووووووه!!بیا ببین چه خبره!
اراذل(ما پسر های دانشگاه را اراذل مینامیم!)به طور مرموزی دور هم جمع شدن و اینور هم دوستان ما نشستن مشتاقانه دارن نگاهشون میکنن..جویای وضعیت شدیدم دیدیم..بلی..اراذل یه بازی جانانه ترتیب دادن.
بین خودشون قرار میذارن قرعه کشی میکنن نوبت هر کی میشه میره به اولین دختری که میاد بالا پیشنهاد میده!!!..گروه داوران هم انتخاب کرده بودن که تصمیم میگرفت!
تصور کن هر لحظه هر دختری میومد بالا. پسرا هم "منم" میزدن که ببینید چطوری میپیچونیم..ببینید ما چه میکنیم!سوووووووووووت!!جیییییییییییغ!!میدیدی یکی داره میاد که کل وجودش رو میگشتی همون یه چشمش معلوم بود..اخرشم مستقیم میرفت بسیج!یا مثلا طرف ترم یک بود اونم وروودی بهمن!!این موقع بود که داورای عزیز وارد عمل میشدن یکی اینور یکی اوونور برش میداشتن میذاشتن جلوی دختره!واقعا صحنه های جالبی بود..خیلی خندیدیم.

جا داره همین جا از پسرای نازنینمون تشکر کنم که اوقات خوبی رو برای ما فراهم کردن و از هر گونه عکس العملی در مقابل دختران دریغ نکردن!و ما دیدیم که چه کردن!به به!

وبدینگونه ما هر روز بیشتر از دیروز در طریق علم رهسپار میشویم!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  | 

20

سلام

امروز کم حرف زدم . چون حوصله حرف زدن نداشتم . پس به ناچار به خیلی چیزها فکر کردم . موارد زیر نیمی از افکار پراکنده امروزه..

میدونی هر ادمی فقط میتونه مثل خودش باشه!وقتی میخوای تغییر کنی از یک نقطه حرکت میکنی...میری...میری...و وقتی دورو برت رو خوب نگاه میکنی میبینی مسیر تکاملت فقط یه دایره ی بسته بوده که اگر واقعا تغییر کرده باشی معنی اش اینه که یه جور دیگه به اطرافت نگاه کردی...همین! اما هیچ وقت هیچ کس نمیتونه مثل بقیه باشه.باید تمرین کنم وقتی عصبانی میشم سعی نکنم منم مثل بقیه باشم چون هیچ فایده ای نداره!

روزا عوض میشن..درست مثل ادم ها!!درست مثل ادم ها که یا عوض میشن یا عوضی

بعضی چیزها رو فقط می تونی توی ذهنت به خودت بگی ، حتی نمی تونی روی کاغذ بیاریش . پس بیخود سعی نکن همه حرفاتو بگی . فکرم نکن که باید به یه نفر بگی والا از سنگینی می میری. میبینی که من هنوز نمردم

شناخت ما،از دیدن و سنجیدن ِ رفتار آدم ها کامل می شه . می شه معیار سنجشتون رو،میزان موافقت طرفتون با خواسته هاتون در نظر نگیرید ؟ در عوض می تونید عکس العمل اون ها در شرایط مختلف رو ارزیابی کنید

وقتی غلیان احساساتتون رو با توجه به جایگاهتون کنترل نمی کنید چند تا برآیند داره : اول اینکه تبدیل به وظیفه می شه . دوم اینکه عادی می شه . سوم اینکه در مواردی توهم زاست . چهارم اینکه به نظر می رسه شما کوچک هستید.پنجم اینکه...باز بگم ؟

نوشته های کتاب ها رو در مورد مهربانی و عشق و صمیمیت و آزادی بیان و افکار باز و اراده و ظرفیت و احساسات و خلاصه همه چیزهایی که به این موارد مربوط می شه رو فقط باید بخونید ! باور نکنید!

ادم و حوا ناف داشتن؟کاملا جدی پرسیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند ۱۳۸۶ساعت   توسط شین  |